تبليغاتX
کدو تنبل + فلفل شیرین

خونسرد باش...

نه نه نه... درست اومدی.. ما باز قالب عوض کردیم که همینجوری محض خنده یکنواخت نباشیم.

تشکر لازم نیست که... اصرار نکن   عکس نگیر نور فلاش چشامو اذیت میکنه...

آها خب بدون فلاش عیب نداره  اما دستتو دور گردنم ننداز   اونجوری خیلی لاو میشه!

خب دیگه اراجیف گویی بسه! حالا بریم عراجیف گویی!

یه مدته بی حال شدیم نه؟؟؟

از اونجایی که سرد شدن ما توی آپ کردن وبلاگ باعث سقوط بشریت میشه و همه شما قحطی

خنده میگیرین و ما میدونیم که خیلی با نمکیم و خوشمزه ایم و ایضاً خوش تیپ هم هستیم در نتیجه

میخایم یه کم تهوع ایجاد کنیم!!!

به این ترتیب که یه کم کارامون رو نظم بدیم و بهتر و بیشتر بنویسیم و خلاصه از این کارایی که

توی ایران حال به هم زنه دیگه...

البته اینا رو بدون هماهنگی با کدو دارم میگما... بهش نگین

حالا اگه اون خوشش نیومد و نخواست منظم باشه من خودم منظم مینویسم و از اون بیشتر و

بهتر آپ میکنم و اصلاً بیرونش میکنم...

کی به کیه؟؟؟ شهرت و قدرت دوست و همکار نمیشناسه... چیکار کنیم دیگه! زورمون زیاده

حرف اضافه هم بزنه من... (بگم کدو...بگم؟ نگم؟ بگم؟)

کدو جون من دوستت دارم... تو بودی نا منظم آپ میکردی. نبودی؟؟؟ بودی...

خواننده های وبلاگ خودشون عقل و شعور دارن. جواب من هم به تو جواب دندان شکنیه...

خیلی هم حرف بزنی به همه لو میدم چقدر کچلی؟!!!

اه اه اه... اداش رو هم در میارم حالت تنوع میگیرم.

کسی فهمید منظورمو؟؟!    خب خدا رو شکر

 

!! نوشته شده توسط فلفل شيرين | 12:46 | یکشنبه دهم آبان 1388 •

آپیم... بیاین
!! نوشته شده توسط فلفل شيرين | 8:19 | یکشنبه سوم آبان 1388 •

پسر کو ندارد نشان از...

صبح روز اول ورود به هتل

در يك سفر زيارتي سياحتي به كربلا...

همه در غذا خوري هتل در حال خوردن صبحانه

جواني عرب در راه رو خالي غذا خوري با صداي نيمه بلند كه براي غلبه بر همهمه ي آدمها و

 ظرفها بلند مي شد ميگفت:  شير ، شير...

بعضي ها ميخوردند بعضي ها نميخوردند...

ميز به ميز ، نگاه به نگاه...

شير ، شير...

ناگهان مردي چاق ، هيكلي با قد متوسط از جايش بلند شد و با فرياد گفت: بي شعور! نفهم!

چشم جوان عرب گرد شد!

انگار زبانش را كشيده باشند

هيچ چيز نميگفت!

مرد دوباره با فرياد گفت: بي شعور! شير چيه؟! 

كم كم به شعاع چشمهاي جوان عرب افزوده ميشد

مرد گفت: با توام! ميگم شير چيه؟!

بگو جي جي!!

شعاع چشمهاي جوان عرب داشت كمتر ميشد...

كمي نگاه كرد...

به مرد چاق...

به دور و ورش...

و شروع به راه رفتن كرد...

با لبي خندان داد ميزد...

جي جيه!  جي جي!

"نقل شده از خاطرات آقا دايي"

پ.ن: اون مرد چاق دايي من بود!

!! نوشته شده توسط کدو تنبل | 8:44 | چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 •

علم بهتر است يا تخمه؟؟!

مي گن شيطانه ، آدم رو وسوسه مي كنه، تا تموم نشه ول نمي كنه. ريشه اش هم كه به آبه.

 پس هيچوقت تموم نميشه. تخمه رو مي گم. بديش اينه كه الكي فقط وقط آدم رو هدر ميده.

يه حساب سر انگشتي كنيد... مسافتي كه دست شما براي خوردن يه كاسه تخمه طي مي كنه

 چقدره؟ با طي كردن همون قدر مسافت، ميشه با يه خودكار روي كاغذ كلي مطلب نوشت.

فرقش اينه كه وقتي يه كاسه تخمه مي خوري چربي خون و مرض قند و نمك و روغن

 و (كووووووپپپن برنننننج مييييييييخريم) و هزار كوفت و زهر مار ديگه ميگيري. اما وقتي چند صفحه

 مطلب مي نويسي فقط چشم درد  و كمر درد  و سر درد مي گيري. اما نكته مهم توي نتيجه ايه

كه مي گيري. وقتي تخمه مي خوري نتيجه اش اينه كه بعد از مراحل هضم و جذب و مضغ و بغض و

اينا، گلاب به روت ميشي.  اما وقتي چند صفحه نويسندگي  مي كني، بعد از طي مراحل اداري و

 چاپي و شنيداري و ديداري و غيره بايد  ساعت 9 بذاريش دم در كه فردا شب ببرنش. مگر اينكه

مراحل مالي رو هم طي كني. اونوقت بازم نتيجه به همون ميزان جالبه. يعني مراحل مالي و

چاپي و جاني و غيره تا فروش رو كه طي كردي و مطلبت يه جايي مثلاً توي روزنامه چاپ شد و

به فروش رسيد، صغري خانوم و كبري خانوم و بقيه متعلقات روزنامه رو خريداري مي كنن و

حين غيبت از هووهاي گران وزنشان روي مطالب شما سبزي پاك مي كنن. باز آخرش همون

ساعت 9...

در بهترين حالت هم اكبر آقا  و حسن آقا  و تقي  و نقي  و جعفر  و ممد   و

صمد  و شنتيا  و عرشيا  و پرشيا  و بقيه كارشناسان فوتبال روزنامه رو موقع

"دربي" روي زمين ميندازن و تخمه مي خورن و پوستش رو پوووف مي كنن روي روزنامه و

نوشته هايي كه شما به جاي تخمه خوردن نوشتين رو تف مالي مي كنن و بهتون ثابت مي كنن كه:

"تخمه برتر از نويسندگي آمد پديد"

من برم. ميگن فوتبال يك – هيچ شده. ببينم چقدر طول ميكشه گل تساوي رو بزنن.  

راستي بساط تخمه هم جوره... ميخورين يا مي نويسين؟؟؟ 

!! نوشته شده توسط فلفل شيرين | 14:22 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

شعر هم میگیم ، آب حوض هم میکشیم ، پیر زن هم خفه میکنیم...

تابستون كوتاهه!

تابستون رفت و پاييز با مِهرش رسيد               مسئولان رحم كنيد ، سه ماه رو زيادش كنيد

تعطيلي رفت و رسيده درسِ جديد                      دلمون تنگ ميشه ، سه ماه رو زيادش كنيد

بيكاري رفت و بابا ، دفترِ مشقي خريد               دستمون خسته ميشه ، سه ماه رو زيادش كنيد

مدرسه زندونه ، بیا دو در داش فرید                 ناظم دعوا ميكنه ، سه ماه رو زيادش كنيد

سُس تبركه ، داد بزنيد آي حميييييد!                  اين خيلي بي ربط بود ، سه ماه رو زيادش كنيد

عروض نداشت شعر ما ،قافيه رو فلفل ري‍...       استرسِ مهر ماهه ، سه ماه رو زيادش كنيد

                                                                                                                                                                                                                                                                                    

 

اجاره خونه

پول مي رود ز دستم، صاحبخانه خدا را                آستر هر جيب خالي خواهد شد آشكارا

ما ور شكستگانيم، اهل و عيالم برخيز                دردا كه فرش منزل خواهد شد سنگ خارا

اي صاحب تجارت، به من بده وكالت                   قرضي تفقدي كن درويش بينوا را

ده روز اجاره خونه، بيشتر ز قيمت خون             فرصت عطا كن ما را، اي جيگر طلبكارا!

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است            با مستأجر مروت، با صابخونه مدارا!

!! نوشته شده توسط فلفل شيرين | 13:24 | چهارشنبه هشتم مهر 1388 •

چی بگم؟! خودت بگو

 

 

فک کنم اگه یاری خداوند متعال و دعای خیر مردم و عنایات آقا امام زمان (عج)

 و  غیرت دولت کریمه با هم دست به یکی کنن

 بتونن اینو تو این یه روز باقی مونده  تکمیل کنن.

عیدتون مبارک

!! نوشته شده توسط کدو تنبل | 10:6 | یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 •

جووني كجايي كه يادت به خير...

يادش به خير... هفته اي شش روز مي رفتيم مدرسه، با دوستا زندگي مي‌كرديم. غم، شادي، قهر، آشتي...

استرس امتحان. اينكه كي كدوم فصل كتاب رو بخونه! و سر امتحان كجا بشينيم؟!

كي بره مخ شاگرد زرنگ كلاس رو بزنه و واسه امتحان التماس دعا كنه؟! 

بازي‌هاي توي حياط، يه توپ پلاستيكي رنگي راه راه و لايه دار...

يه توپ و سي، چهل نفر، دروازه با آجر و سطل آشغال و... حالا ندو كِي بدو؟!

لباس‌هاي خاكي و سر و صدا... يهو يكي سوت مي‌زد و اداي آقا ناظم رو در مياورد. يعني آقا ناظم داره مياد.

توي كمتر از 5 ثانيه نه خبري از توپ بود و نه لباسي خاكي بود و نه اصلاً تجمعي بود.

ياد قلدر بازي‌ها و دعواها به خير... ياد زنگ آخر تو كوچه پشتي...

صف بوفه!!! كمين مي‌زديم ببينيم كدوم بدبختي يه چيزي مي‌خره كه بريم باهاش رفيق شيم و

بابِ "تا پول داري رفيقتم"  رو صرف كنيم!

اول سال و لباس نو و مدادهاي بلند و خودكاراي خوش رنگ و دفترهاي تميز...

مانور زلزله و مسخره بازي‌هاش. تئاتر و گروه سرود و بسيج و انجمن اسلامي و...

معلم بخت برگشته در تعامل با 30 تا گنگستر!  پونزهاي روي صندلي و چسب روي ميز ريختن...

وااااي... جشن روز معلم رو كه ديگه نگو... كادوهاي فضايي... بمب بد بو و تخم مرغ گلي و...

از رو ميز مشاور مدرسه يه گلدون پر گل كف مي‌رفتيم  و شاخه شاخه به معلما هديه مي‌داديم.

 حتي به خود مشاور!

قايم كردن گوشي‌هاي موبايل و ترقه و انواع خلافي توي سطل آشغال و دريچه كولر و كمد ميز معلم...

دوست پيدا كردن و باند بازي ها... ايام امتحانات و شب بيداري‌ها...

آخر سال و كارنامه گرفتن و چشم گريون شاگرد زرنگايي كه 20 نگرفته بودن

 و لب خندون شاگرد تنبلايي كه اصلاً عين خيالشون نبود نمره و معدل چي هست...

و اما رسدن تابستون و فراموش كردن همه چيز غير از دوستا...

                                                * * * * *

هِـِـِـِـِِـِـِـِي...  همه تموم شد... حالا ديگه دانشگاه... مي‌دونيد ديگه! نتايج اعلام شد.

اول يه تسليت بگم به مشهدي‌هاي بيچاره. چون من مشهد قبول شدم... آخه شما چه گناهي كردين كه

 تهراني‌ها نكردن و خدا اين عذاب (فلفل) رو تو شهر شما نازل كرد و توي تهران نفرستاد؟؟؟

خدا بهتون از اين صبرهاي جزيل مزيل عنايت كنه! (قابل توجه چغك كوچولو و بقيه مشهديا...)

من رشته "كارشناسي اتاق عمل"  دانشگاه علوم پزشكي مشهد قبول شدم.

 قراره برم شكم مردم رو سفره كنم!!! شكر خدا  من كه راضيم... خانواده هم همينطور...

 هرچند ميشد بهتر بشه. اما حكمت خداست!

اما گرگان همچنان از كدوتنبل فيض مي‌بره... حالا بقيه توضيحاتش رو اگه خودش خواست مي‌گه...

فقط از يه چيز ناراحتم كه اون هم مي‌گذره اگه خدا بخواد. دوري و دلتنگي و از اين قرتي بازي‌ها...

خونواده، فاميل، دوستان... مخصوصاً يه جمع دوستي چهار نفره كه سه تاشون گرگان مي‌مونن و فقط

منم كه مي‌رم. از اين لحاظ خيلي حالم گرفته شد...  

كلاس‌هاي كونكور و يه سال در به دري و استرس... همه گذشت... با همه دوستاي خوبي كه

از دست دادم و به دست آوردم. دلم براشون تنگ مي‌شه.

حمايت‌هاي خونواده و روحيه دادن‌هاي گاهاً خنده دار فاميل... از همه شون ممنونم.

خبر ديگه اينكه اگه خدا بخواد وبلاگو ول نميكنم. آخه شنيدم غير از گرگان، جاهاي ديگه دنيا

هم اينترنت دارن. مي‌گن علم اينترنت به مشهد هم رسيده... ‌

ببخشيد. قرار بود اينجا بطنزيم. اما دلم گرفته بود و هرچي مغزم رو ماليدم، طنزم نيومد و اينجوري شد...

فعلاً چيزي ندارم بگم جز اينكه: موفق باشيد، التماس دعا...

بیاه... داداشم دلش به حالم سوخیده! میگه:نرو مشهد. تو بری مشهد من باید برم نونوایی...

!! نوشته شده توسط فلفل شيرين | 15:15 | پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 •

صفر نهصد و روم به دیوار!!!

درمان دردهاي كمر، شكم، پا، كف پا، كف صابون، سرطان خون، سرطان پروستات،

 (همه نوع سرطان)، افسردگي مزمن، فراموشي، سر درد، خود كم بيني، خود زياد بيني،

 خود متوسط بيني، كچلي، ناتواني جنسي و جسمي، فلج اطفال، انگل، قارچ، دندون درد،

چشم درد، كم حرفي، لكنت،  شكسته بندي، رمالي و... و مشاوره هاي تك نفره، دو نفره،

 سه نفره، چهار نفره، الا ما شا الله!

و در زمينه هاي خانوادگي، فردي، اعصاب، روح و روان، مشكلات اجتماعي، مشكلات وبلاگي،

 گفتار درماني، و خدماتي از قبيل: مشت و مال در منزل، پخت غذا، خريد خانه، تخليه چاه،

 آپ وبلاگ، مراقبت از بچه ها و بزرگ ها، تعمير كولر، ماشين، يخچال، چرخ خياطي، تلويزيون و...

در صورت نياز يا عدم نياز به خدمات و درمان هاي بالا و ديگر خدمات به شماره

 9112 161 0935  پيامك بزنيد.

البته لطف كنيد پيامك هذيون نزنيد-  فقط به پيامك هاي كاري جواب داده مي شه.

 (البته براي چند پيامك اول، آشنايي موردي نداره.)

چپ چپ نگاه نكنين بابا! اين شماره به عنوان پل ارتباطي بين ما و شما و تعامل بيشتر

 بين نويسندگان و خوانندگان وبلاگ است.

در ضمن آپ و خبرهاي وبلاگ در صورت داشتن شماره هاي شما، به شما پيامك خواهد شد.

 شما هم مي تونيد آپ وبلاگتون رو به ما خبر بدين.

به چند دليل اين خط به فلفل واگذار شده:

1-    قابليت جواب دهي در 24 ساعت شبانه روز

2-    قابليت پاسخ گويي همزمان به 5 نفر

3-    بيكار بودن

4-    كرم داشتن

5-    پنج پنج تا! چرا پنج تا؟ پس چند تا؟ هر كي مي گه 16 نيست، 17  18  19  20 !

ساپورت مالي رو هم باباي فلفل  به عهده مي گيره! البته بدون اينكه خودش بدونه!

منتظر پيامك هاتون هستيم...

با تشكر

مديريت وبلاگ!

!! نوشته شده توسط کدو تنبل | 22:22 | شنبه هفتم شهریور 1388 •

درس عبرت

خب تقصير من چيه كه آدم نميشم؟ اصلاً همه چيز دست به دست هم داده

 كه من موفق نشم. ببينيد، در طول تاريخ هر كسي كه يهو متحول شده،

حتماً يه صحنه ي عبرت آموز ديده. اما من از شانس بدم هرچي سعي ميكنم

 يه صحنه ي عبرت آموز واسم ايجاد بشه، نميشه! بذارين چند تا خاطره بگم:

* يه بار يه مورچه اي روي ديوار ديدم كه يه "دانه" حمل ميكرد. گفتم بذار بندازمش

 زمين تا دوباره تلاش كنه و بياد بالا و من از اين كارش درس زندگي بياموزم و بفهمم

كه آدم بايد تلاش كنه و نا اميد نشه! همين كه انداختمش، ديدم "دانه" رو ول كرد و رفت

 و من هم درس زندگي نياموختم.

بعد رفتم دنبالش گفتم شايد بره دنبال يه "دانه" بزرگتر و من بفهمم كه آدم نه تنها

از شكست نبايد نا اميد بشه، بلكه بايد به فكر اهداف بزرگتر باشه... رفتم دنبالش،

 ديدم هِي الكي اين ور و اون ور ميزنه و ول ميگرده، خب منم ديدم اينجوريه زدم بيرون

 و رفتم ولگردي و الّافي و خيابون متر كردن و {...}.

* يه بار ديگه يه بوته ي خار سرِ يه ديوار گِلي ديدم و گفتم برم جلو ببينم:

كه ناكس كس نميگردد بدين بالا نشيني ها...

* رفتم و جلو و خواستم به نشانه تشكر و قدرداني و از اين شر و ورا بهش دست بدم

 كه يهو دستم رو زخمي كرد.

خلاصه اينكه: من از خار سر ديوار دانستم / كه ناكس عجب تيغاي تيزي داره...

* يا اينكه يه دفعه با خودم ميگفتم: صدف عجب چيز باحاليه! تمام عمر دهنش

بسته است و يه بار هم كه باز ميكنه، چيزي به با ارزشي مرواريد بيرون ميده.

پس منم كم حرف بزنم و وقتي هم حرف ميزنم، مثل صدف مرواريد دَر وَكُنم...

همون روز غروب از بيرون اومدم خونه، مامانم پرسيد: كجا بودي؟ تصميم گرفتم

حرف نزنم (مثل صدف)، باز پرسيد: خونه دوستت بودي؟ بازم مثل صدف سكوت كردم.

 باز پرسيد، كدوم دوستت؟ و من باز هم مثل صدف سعي كردم حرف اضافه نزنم.

اينبار مامانم جوش آورد و داد زد: مگه با تو نيستم پسر؟ خونه كدوم دوستت بودي؟

ديگه ديدم وقتشه كه حرف بزنم. دهنم رو باز كردم و مثل صدف گفتم: مرواريد!!!

يهو ديدم قطر چشماي مامانم اندازه ي همون صدف مذكور شد! اول فكر كردم از اينكه

همچين سخنان گهرباري زدم مشعوف شده... اما... يهو با جارويي كه تو دستش بود

افتاد دنبالم  و هِي ميگفت: صبر كن ببينم، مرواريد ديگه كدوم {...} يه؟ و من هي

داد ميزدم: مرواريد، مرواريد!

حالا اينكه من بچه ي بدي ام و تنبلم و مغرورم و زياد حرف ميزنم و از زندگي درس

نميگيرم، تقصير منه يا مورچه و خار سر ديوار و صدف و مرواريد؟ حالا هِي بگين

من فرا فكني ميكنم...   

!! نوشته شده توسط فلفل شيرين | 16:2 | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

 

   اصولاً گاهي لازم است همه چيز را به همه كس نگوييد. يادتان نرود كه همه چيز را

فقط شما مي دانيد و فقط شما بايد بدانيد. اما هيچ چيزتان را هيچكس نداند.

با اين روش ها ميتوانيد از شر فضول ها راحت شويد:

1-    شيوه اي كه خودم (فلفل) استفاده مي كنم:

سؤال: چرا فلان كار رو كردي؟ اين ديگه چه حركتي بود؟

جواب: اين يه چيزيه بين خودم و خداي خودم...

*****

2-    شيوه ي معروف:

 سؤال: چطور تونستي اين كار رو بكني؟

جواب هاي ممكن: 1- به سختي، 2- به راحتي، 3- با خواست خدا،

4-    با مشيّت الهي، 5- با تلاش هاي بي شائبه!

*****

3-    شيوه ي مرموز (قابل توجه آقاي سردبير محترم!)

سؤال: خب چي شد؟

جواب: حالا بماند، سر يه قضيه اي بعداً بهت مي گم. (خا دِگه!)

فلكته: در اين روش طرف مقابل به عقل شما شك كرده  و بي خيال مي شود.

اين روش به افراد بالاي يك سال توصيه نمي شود. (با توام جوجه سردبير!)

*****

4-    شيوه ي تحقير آميز يا پرت حواس (به تقليد از استاد كدو!):

سؤال: چرا اينكارو كردي؟

جواب: كلاس چندمي عمو جان؟

*****

5- شيوه ي عاقل اندر سفيه! (وقتي خودتان هم همه چيز را نمي دانيد!):

سؤال: اين قضيه رو چكارش كنم؟

جواب: خاك بر سرت! يعني واقعاً نمي دوني؟

- نه!

- پس نميگم تا تو كفش بموني... نچ نچ نچ نچ نچ...!

*****

6- شيوه اي پر فايده (با كمك جا انداختن يك رسم و يا آداب):

سؤال: خانوم شما چند سالتونه؟

جواب: نميدوني از يك خانوم محترم نبايد سنّش رو بپرسي؟ بي فرهنگ!

*****

7- شيوه ي تابلو:

سؤال: ساعت چنده؟

جواب هاي ممكن: 1- گرونه، 2- شستم رو بنده!، 3- منم تازه رسيدم،

5-    بدو ديرت شد!!!

*****

8- شيوه ي وبلاگي:

سؤال: آپم چطور بود؟

جواب ثابت: خيلي عالي بود، تو محشري، حالا بيا آپ منو بخون.

*****

9- شيوه ي فيلسوفانه:

سؤال: دو دو تا چندتا مي شه؟

جواب: پاسخ اين سؤال را بايد از ابتداي خلقت جهان هستي و حتي پيش از آن جست.

آن هنگاميكه خداوند يكتا زمين و آسمان ها را مقرر مي فرمود!

در كتاب سير العباد من المبداء الي المعاد و همچنين روضه ي شيخ طوسي بن

فرطوط شاسي آمده است كه مربع زندگي سه ضلع دارد: ايمان، تقوا. ...

فلكته: بسته به شرايط مي توانيد نام كتب و همچنين واژگان سنگين الهضم را اضافه كنيد.

*****

10- شيوه ي سيم آخري:

سؤال: آقا ببخشيد از كدوم طرف بايد برم؟

جواب: با من بودي؟ مگه خودت برادر و پدر نداري؟ عوضي، ميري يا تيزي بكشم؟

فلكته: ابداً خانوم ها اين روش را بكار نبرند. زيرا اين روش يه چيزي مي خواهد

كه خانوم ها ندارند. فکر بد نکن، یعنی جیگر

*****

11- شيوه ي آخر (شيوه ي استادانه!):

سؤال شما: اين شيوه ي آخر چيه؟

جواب فلفل: شرمنده، اين آخري فن استاده، به هر كسي نميگم. مي ذارم واسه روز مبادا!

*****

ختم كلام: يادتان باشد هرچه را نتوانستيد پيچ بزنيد، سريعاً ميخ بكوبيد!!!

 

!! نوشته شده توسط فلفل شيرين | 23:40 | شنبه هفدهم مرداد 1388 •

RSS